يک چيز رو می دونيد ؟ من چرا مترجم شدم؟ ايا واقعا می تونم ادعا کنم که يه مترجم هستم؟راستش من يه عاشقم تا مترجم و اين کار رو برای دل خودم انجام دادم حالا براتون می گم چرا!
خيلی از بچه های نسل من کتاب خوانی رو با خوندن کتابهای تن تن شروع کردن! آنروزها اوايل انقلاب رو می گم.خوندن  کتابهای تن تن بشدت مد شده بود حتی بقالی ها و داروخانه ها هم کتابهای  تن تن  رو می فروختن! و هر کتاب مصور رنگی که چاپ می شد زود فروش می رفت کتابهای اون دوره از اين قرار بودن
: چهار تا نخاله ..ژو و زت.. و هر چی که از تاليفات هرژه بود من هم همشون رو داشتم البته فکر نکنيد که گير آوردن اون کتابها آسون بود نه اصلا!اونهايی که توسط انتشارات اوريژينال چاپ شده بود فت و فراون بود. البته اين رو هم بگم اوريژينال اون موقع ، همين انتشارات زرين است !البته من مدير انتشارات زرين رو از نزديک ملاقات کرده ام فردی است مثل من عاشق ٬ عاشق فرهنگ کشورش و با اينكه اين حرفه زياد پول ساز نيست بايد عاشق باشی تا بتونی دوام بياری!
کتابهای انتشارات يونيورسال يک چيز ديگه بودن
.هم رنگ شفافی داشتن و هم صحافی اونها معرکه بود و ترجمه اش هم حرف نداشت ..بعضی از کتابهای تن تن هيچگاه تجديد چاپ نشدن مثل معبد خورشيد - هدف کره ماه - روی ماه قدم گذاشتيم - ماجرای تورنسل- هفت گوی بلورين - جزيره سياه -تن تن در آمريکا. این کتابها گل کتابهای تن تن بود و من چون نتونستم اونها را به فارسی پیدا کنم به زبان آلمانی و فرانسه اشون رو پیدا کردم و الان هم در کتابخانه ام دارمشون ولی چند ماه پيش همه اون کتابهای اصلی يونيورسال رو برای يه دوست بلژيکی که عاشق تن تن بود فرستادم تا مجموعه کتابهاش و کلکسيونش کامل بشه و ايشون هم برام کتابهای دان کوپر رو فرستاد و اگر پول دستم بياد اونها رو به چاپ می رسونم...
همون موقع ها( فکر کنم سال 
1360 بود) یک روز یک سر رفتم کتاب فروشی رونیتا  که دربلوار  واقع شده بود( الان شده فروشگاه لوازم خانگی) و اونجا یک کتابی دیدم بنام آستریکس و دیگچه
كه چاپ انتشارات یونیورسال بود خریدمش هر چند اول راضی نبودم... آخه دنبال تن تن رفته بودم!اما بعد که خوندمش دیدم عجب داستانیه!و از اینکه اینقدر دیر باهاش آشنا شده بودم متاسف شدم...باورتون نمیشه بیشتر از 100 بار خوندمش و کلی کیف داشت اصلا تن تن رو کنار گذاشتم و فقط آستریکس رو می خوندم. پشت جلدش اسم چند کتاب آستریکس دیگه هم معرفی شده بود اما فهمیدم فقط ۲ تا  از اون کتابها زمان شاه چاپ شده بودند. دومی آستریکس و کلئوپاترا بود .همون روزها هر چقدر گشتم گیرش نیاوردم اما همیشه آرزوی خوندن اون کتاب رو داشتم. اون کتابها اصلا ربطی به سن و سال آدما نداره و همین الان هم با خوندنشون برای ساعتی از دنیای پر از مشکلات کنونی خارج می شم و نویسنده کتاب بقدری با مهارت این کتابها رو نوشته ( اسمش گوسینی است ) و نقاش این کتابها آقای اودرزو به حدی در کارش مهارت داشته که حالتهای روحی شخصیتهای داستان رو هم از یاد نبرده و مثلا در کتاب دیگچه شما با نگاه به صورت آستریکس و دیدن اشکهاش بقدری تحت تاثیر قرار می گیرید که انگار پیشش نشسته اید...
خلاصه من دنیام شد آستریکس ...
همیشه آرزوی خوندن بقیه داستانهای آستریکس رو در سر داشتم تا اینکه یکی از دوستام رفت سفر خارج
از کشور. از ايشون خواهش کردم که اگر کتابهای آستریکس رو پیدا کردی همشون رو برام بخر...
اون هم لطف کرد و
29 جلد از این کتابها رو برام آورد البته به زبان انگلیسی ولی ۵ تا از کتابهای اصلی رو پیدا نکرد . مجموعا آستریکس 31 جلد اصلی داره و ۴جلد کتاب داستانها فیلم های آستریکس است در واقع 26جلد اصلیش رو برام پیدا کرد و ۳ هم کتاب داستان فیلم...
مجموعه ام تقریبا کامل شد و بالاخره کلئوپاترا را هم خواندم جای شما خالی من يه آدم بزرگ با کتابهای کودکان حال می کنم اما نه نه !! اشتباه نکنید موضوعات داستانهای آستریکس رو یک بچه اصلا نمی فهمه و اگر هم بخونه تازه وقتی بزرگ شد می فهمه چی خونده بود
!...
باید بخونید تا بفهمید چی میگه مثلا تو داستان آستریکس و لژیونر اوبلیکس دوست چاقالوی آستریکس عاشق میشه اونم چه عشقی و روش نمیشه بره به دختره بگه دوسش داره و به کسی هم نمی گفت که عاشق شده ولی آستریکس از بی اشتهایی رفیق گامبوش فهمید یک خبرایی شده تا اینکه اوبلیکس رو دید که بدون توجه به بقیه اهالی دهکده دنبال دختره راه افتاده و ...
تا اینکه بهش میگه خوب برو بهش بگو دوسش داری و اوبلیکس بیچاره مثل لبو سرخ شده بود و روش نمی شده بره جلو و آستریکس رو جلو انداخته بود و یک دسته گل هم از جنگل برای دختره آورده بود...بقيه اش رو نمی گم چون باید خودتون داستان رو بخونید!

 


 
 

 
 
 











  
©Asterix-persia.All right reserved.
Designed by Saman Sajadi